آموزش وردپرس
خانه » سرگرمی » داستان های کوتاه » داستان کوتاه دزد و عارف
آموزش خیاطی توسط خانم سیما عمرانی کارشناس خیاطی صدا و سیما
مهکام-داستانهای کوتاه دزد و عارف
مهکام-داستانهای کوتاه دزد و عارف

داستان کوتاه دزد و عارف

داستانهای کوتاه آموزنده

خانواده های ایرانی  داستان بخوانید تا کودکانتان یاد بگیرند مطالعه داشته باشند.

   دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد. اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيدار بود.. او جز يک پتو چيزي نداشت. او شب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.عارف پير دزد را ديد و چشمان خود را بست ، مبادا دزد را شرمنده کرده باشد.
آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود. اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود. عارف پتو را برسرکشيد و براي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست.
“خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد ازاين جا خواهد رفت. اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود  ، مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم، وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم”
آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال او را خواهد برد او  نگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود و او را خوشحال کند. داخل خانه عارف تاريک بود . پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد  بتواند در پرتو آن زمين نخورد و خانه را بهتر وارسي کند. استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهرهبرخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود. او مي دانست که اين مرد مورد اعتماداهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باورخواهند کرد.

اما آن پير عارف گفت:
نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال استکه در اين خانه زندگي مي کنم و هنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم.
البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرامن سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام. پس همه آن مال تو. بالاخره يابندهتو بودي. دل دزد نرم شد. استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.
دزد گفت: مرا ببخشيد استاد. نمي دانستم که اين خانه شماست و گرنه جسارت نمي کردم.
عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي. من يک  پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.
استاد عارف پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتووجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد.
استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين کهبه من سري بزني مرا خبر کن. اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان رابرايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي. مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را ازمن بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .
دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخوردنکرده بود. خم شد پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.
او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود.  پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد و گفت:
فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام. من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب توبه من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم.
هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد. استاد نشست وشعري سرود:

دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز

اما دستاني دارم به غايت تهي

کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود

خانه خالي بود و او بادلي شکسته باز گشت.

اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي
بخشيدم.

مجله اینترنتی مهکام آموزش خانواده فرزندپروری همسرداری-خانواده شاد را باید ساخت نه منتظر شویم تا شادی خودش به خانه و خانواده و زندگی ما بیاید.

راهنمای کامل دوران بارداری و پرورش نوزاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *