آموزش وردپرس
خانه » همسرداری » ارتباط با خانواده همسر » خانواده شوهرم بر علیه من توطئه و بدگویی می کنند
آموزش خیاطی توسط خانم سیما عمرانی کارشناس خیاطی صدا و سیما
خانواده شوهرم بر علیه من توطئه و بدگویی می کنند-مهکام مجله اینترنتی آموزش خانواده
خانواده شوهرم بر علیه من توطئه و بدگویی می کنند-مهکام مجله اینترنتی آموزش خانواده

خانواده شوهرم بر علیه من توطئه و بدگویی می کنند

 خانواده شوهرم …

خانواده شوهر ، مادر شوهر و خواهر شوهر کلماتی پر استرس و اضطراب آور برای بسیاری از عروسان می باشد . در طول زندگی زنان زیادی را می بینید که از دست خانواده شوهر می نالند و داستانهای زیادی از بی مهری و اذیت و آزار مادر شوهر و خواهر شوهر برایتان بازگو می کنند !

البته از آن طرف قضیه نیز مادر شوهر ها و خواهر شوهرها از عروس شان نالان می باشند کی مادر شوهرها و خواهرشوهرها و همچنین عروس خانم ها دست از اذیت یکدیگر بر می دارند ! مقصر کدامشان می باشد . آیا اینان نمی توانند طور دیگری با این مشکلات برخورد کنند .

خانواده شوهرم بر علیه من توطئه و بدگویی می کنند-مهکام مجله اینترنتی آموزش خانواده
خانواده شوهرم بر علیه من توطئه و بدگویی می کنند-مهکام مجله اینترنتی آموزش خانواده

خانواده شوهرم اذیتم می کردند

در زیر داستان زندگی یکی از این عروسان را می خوانیم که با این مشکل همگانی روبرو بوده است :

من مانند بسیاری از دختران ، با امید ، آرزو ، عشق و علاقه ای وصف ناپذیر ، ازدواج کردم. ابتدا فکر نمی کردم که اگر مراقب نباشم ، ممکن است خودم اولین تهدید برای زندگی ام باشم ، تهدیدی که مدت ها آن را به حساب دیگران می گذاشتم و فکر می کردم که این مادرشوهر و خواهر شوهر و جاری و بعضا اطرافیان دور و نزدیک همسرم اند که به زندگی من حسادت کرده ، می خواهند آن را به نابودی بکشانند. یعنی تهدید خودم برای زندگی ام را در وجود دیگران می دیدم ، نه در وجود خودم .

مشکل از آنجا شروع شد که هر روز ، شاهد رفتاری در اطرافیانم می شدم که آن را به نوعی مداخله ، کارشکنی ، تحقیر و تهدید نسبت به زندگی مشترکم به حساب می آوردم .

چنین تفسیری ، اگر واقعیت داشته باشد ، به راستی دنیای روانی هر دختری را به هم می ریزد .

اگر واقعا هر دختر جوانی با مداخلات ، کارشکنی ها ، تمسخر ها ، بی توجهی ها و توطئه های مختلف مواجه شود ، حتما دچار به هم ریختگی روحی و ذهنی می شود ، ولی چیزی که من بعدها متوجه شدم ، این بود که واقعیت رفتارهای اطرافیانم چنین نبود ، بلکه این ها اغلب تفسیرهایی بودند که من روی رفتار اطرافیان به خصوص خانواده همسرم ، می گذاشتم ، نه اینکه واقعا چنین بوده باشد.

روزی مادر همسرم ، در مورد جهیزیه ای که برای دخترش ، یا همان خواهرشوهرم ، تهیه کرده بود صحبت می کرد ، من بدون اینکه آن صحبت را یک صحبت معمولی و دوستانه به حساب بیاورم ، آن را نوعی خط دادن به خودم تلقی کردم که مادر شوهرم می خواسته به من القا کند . این فکر ماه ها ذهن مرا به خود مشغول کرده بود .

گاه در تنهایی های خودم از حرف های مادر شوهرم حرص می خوردم و با خود می گفتم به او چه ربطی دارد که بخواهد به من خط بدهد که در جهیزیه ام چه چیزی بگذارم یا نگذارم .

این درگیری ذهنی ، یکی از منابع نارحتی و خودخوری من شده بود و طبیعی است که اثر خود را بر روی همسرم و اطرافیان هم می گذاشت .

من این گونه تفسیرها را فقط روی رفتارهایی که مستقیما با آن ها مواجه می شدم نمی گذاشتم ، بلکه حتی اگر به طور غیر مستقیم هم خبری را کسی می شنیدم ، آن را نوعی پیام به خودم تلقی می کردم ، مثلا اگر در جمعی دوستانه می شنیدم که من هم نمونه ای از آن را خریده ، یا قصد خریدن آن را داشتم ، این صحبت را نوعی طعنه یا خط دهی به خودم تلقی می کردم و آن را پیوسته در ذهنم مرور کرده ، در همان عالم ذهن ، به آن دو نفر کلی بدوبیراه می گفتم که چه حقی دارند این گونه به من بگویند که چه باید بکنم یا چه کاری را اشتباه انجام داده ام .

خواهر شوهرم روز زمستانی مرا خراب کرد

یک روز زمستانی ، من با شوهرم قرار گذاشتیم که به ارتفاعات نزدیک خانه آنان رفته ، برف بازی کنیم . از این موضوع ، خواهر همسرم مطلع شده بود و به جاری ام و نامزد خودش پیامک زده بود که آنان هم خود را به این مراسم برسانند.

من وقتی به خانه مادر شوهرم رسیدم دیدم این تفریح دو نفره ، تبدیل به گردهمایی جمعی شده است . من این کار خواهر شوهرم را ناشی از حسادت و برنامه ای برای ضایع کردن خودم تلقی کردم . آن روز با این حال که ضاهرا خوش گذشت و روز شادی در خاطره ها رقم خورد. ولی در دل و ذهن من ردپایی از یک توطئه را ثبت کرد .

این خاطره هم با این تفسیر ، امد و کنار سایر وقایعی که همگی آن ها را با تفسیری منفی همراه کرده بودم، در ذهنم نشست . به تدریج ذهنم از خاطراتی پر می شد که همگی  آن ها رنگ توطئه ، مداخله و دسیسه به خود گرفته بودند .

وقتی چینی افکاری ذهن انسان را پر کند ، جایی برای خاطرات خوش باقی نخواهد ماند . من در آن شرایط به تدریج خوشی و خاطرات دل نشین را از خودم دور می کردم ، گویی ذهن من خانه ، یا بهتر بگویم لانه دیو شده بود . در این خانه ، به تدریج دیو لانه می کرد و فرشته را بیرون می راند.

شوهرم با خانواده اش همدست بود !

همراه با شکل گیری تفسیرهای منفی و آزاردهنده در ذهنم ، احساس تنهایی نیز بر من غلبه می کرد. احساس می کردم که در این شرایط ، همسرم هم مرا تنها گذاشته و در مقابل آماج حملات توطئه ها و دسیسه ها، هیچ گونه حمایتی از من نمی کند .

من وقتی برخی از مشاهدات خودم را برا او نقل می کردم ، او از کنار آنها به سادگی و حتی بدون واکنش عبور می کرد. این عکس العمل از جانب همسرم ، بیش از آن وقایع آزارم می داد . حتی بعضی مواقع احساس می کردم که همسرم همدست خانواده اش شده است .

او با سکوت و نشان ندادن عکس العمل مناسب در مقابل رفتارهای خانواده اش ، با آنان در توطئه و دسیسه نسبت به من همکاری می کند . فکر همدستی شوهرم با خانواده اش و احساس تنهایی خودم ، در کنار خاطره آن رفتارها به تدریج در ذهنم شکل می گرفت و بزرگ و بزرگ تر می شد.

من تبدیل به یک آدم عصبانی زودرنج و گوشه گیر شدم

وقایعی که همگی آن ها تعبیر به توطئه می شد. و احساس تنهایی من در زندگی ، مرا دچار آشفتگی کرده بود. از اولین نتایج این آشفتگی ، کم شدن صبر و تحمل من بود ، تبدیل شده بودم به یک ماده آماده انفجار .

کوچکترین ضربه ای می توانست مرا منفجر کند . این بود که به تدریج تبدیل به آدمی شدم که با گوچک ترین حرف و رفتار عصبانی می شد.

به دنبال عصبانیت و پرخاشگری های من ، راه ارتباط من با همسرم هم بسته می شد. بعدها فهمیدم که همسرم نیز در مقابل من به تدریج دچار درماندگی شده بود . نمی دانست با من چگونه رفتار کند :

اولا نگران انجام هر رفتاری در مقابل من بود . زیرا احتمال می داد که ممکن است این رفتار مرا عصبانی کرده ، از کوره به در ببرد.

ثانیا به هنگام عصبانیت ، تلاش های خود برای برقراری ارتباط با من را هم بی حاصل می یافت . یعنی دیگر نمی دانست در مقابل من چگونه رفتار کند .

همین احساس درماندگی او را نسبت به ادامه زندگی ناامید کرده بود . همین درماندگی ، احساس بی تفاوتی یا شاید نفرتی بود که در وجود همسرم نسبت به خودم حس می کردم . همین احساس ، مشکلی شده بود مزید بر مشکلات دیگر ، و من تمامی این تحوالات را تنها و تنها ناشی از سوء رفتار دیگران می دیدم و خودم را فقط و فقط به عنوان یک قربانی می شناختم.

این وضع ادامه داشت تا جایی که یک روز با خبر غیر مترقبه همسرم مواجه شدم . او به من اطلاع داد که دیگر نمی تواند به زندگی با من ادامه بدهد. و این خبر حلقه توطئه و دسیسه را کامل کرد. با شنیدن این خبر شوکه شدم ، هاج و واج به دیگران نگاه می کردم و بالاخره به اتاق خودم خزیدم و پر از تنفر و بدبختی ، به گریه افتادم .

تلاش های مادرم برای آرام کردن خودم را نپذیرفتم و به سر او داد زدم و گفتم که می خواهم تنها باشم. این گونه بود که تراژدی زندگی مشترکم به نقطه اوج خودش رسد .

گاه به خودکشی فکر می کردم. گاه نفرین می کردم و تیره بختی را برای همه اعضای خانواده شوهرم از خدا می خواستم . آرزو می کردم که خواهر شوهرم به بدترین و سیاه ترین زندگی ها دچار شود و مادر شوهرم خود شاهد این شوربختی دخترش باشد . ببیند و بسوزد و کاری از دستش برنیاید. گاه آرزوی مرگ تمامی اعضای خانواده شوهرم را می کردم. در آن حال وجودم یکپارچه تبدیل به کینه، نفرت ، درماندگی و انتقام شده بود . در کنج اتاق خودم ، همه چیز برایم به انتها رسیده بود، در اوج ناباوری تیره روزی ، کینه و نفرت .

دو روزی به همین منوال گذشت . به تدریج حات روحی من از آن اوج فرود آمد . اندک اندک آماده می شدم تا به مسایل ، به گونه ای دیگر بنگرم ، حضور مادرم را پذیرفتم . او به اتاقم می آمد و با احتیاط در مورد شرایطم با من صحبت می کرد. من هر چند که روی خوشی نشان نمی دادم . ولی طرد هم نمی کردم.

از لابه لای صحبت های مادرم توجه شدم که او چندین بار با مادر همسرم صحبت کرده است . او می گفت که خانوده همسرم هم در مقابل این تصمیم پسرشان بهت زده شده اند . آنان هم در فکر فهم موضوع و پیدا کردن راه حل اند.

آنان بحث مشاور روانشناسی را به میان کشیده بودند . من با شنیدن این مطالب ،آماده می شدم تا از دیگران کمک بگیرم . مشاور روانشناسی را می توانستم به عنوان یک کمک کننده بپذیرم .

تمامی این مسائل به مراجعه به مشاور ختم شد . اولین جلسه ملاقات با مشاور ، برجسته ترین نقطه عطف این ماجرا بود . بعد از اینکه ما مشکلات مان رابیان کردیم ،او با هریک از ما به طور جداگانه صحبت کرد. وقتی نوبت به من رسید، من تمامی مشکلاتی را که دیگران برایم به وجود آورده بودند ، برایش تعریف کردم . او با شنیدن این ماجرا ،ذهن مرا متوجه دو نکته کرد :

اول اینکه آیا کارهایی که دیگران انجام داده بودند با همان نیتی انجام گرفته بود که من حدس می زدم ؟

دوم اینکه به فرض وجود نیت بد از طرف خانواده همسرم ، آیا من باید ذهنم را تا این حد درگیر افکار مربوط به آنان بکنم که از زندگی ،چیزی جز تلخی را حس نکنم ؟ این دو سوال یا بهتر بگویم این دو محور، ذهن مرا به جد مشغول خودش کرد.

هر چند که تبرئه دیگران در ذهنم یا بی اهمیت شمردن قصد و نیت آنان ، کاری ساده نبود. ولی روزنه ای شد برای نگاه مجدد به زندگی مشترکم . چند ماهی طول کشید تا بتوانم در موازنه بین ذهنم و تغییر دیگران ، به تغییر خودم برسم.

امروز دیگر به راحتی می توانم در مواجهه با بسیاری از رفتارهای دیگران، به جای دل گیری و دشنام و گاه آرزوی مرگ و نیستی آنان، تفسیری مثبت در ذهنم شکل بدهم و بسیار راحت تر زندگی کنم .

بسیاری مواقع این کار خود را با نظام بطلمیوسی و کپرنیکی مقایسه می کنم . با خود می گویم برای فهم شبانه روز، چه خوبست به جای اینکه همچون بطلمیوس خورشید را با این عظمت و فاصله اش به دور زمین بچرخانیم ، تنها کافی است مانند کپرنیک به چرخش زمین به دور خودش اعتقاد پیدا کنیم . من امروز به جای عوض کردن دیگران ، تنها به عوض کردن خودم می اندیشم .

و حال :

تصمیم دارم فرزندانم را به گونه ای تربیت کنم که بدانند باید از هر روز زندگی شان درسی بیاموزند و آن را عملا مورد استفاده قرارد دهند . به نظر من این درس ، خود سرلوحه همه درس هایی است که باید از زندگی بیاموزیم .

یعنی درس اول در زندگی ، درس گرفتن از تمامی تجربه هاست . من خود این درس را در ابتدای زندگی زناشویی ام آموختم ، و خدا را برای این توفیق پیوسته شاکرم.

منبع : ماهنامه پیوند / شماره 429-430 ص 20

مهکام مجله اینترنتی آموزش خانواده و همسرداری موفق

راهنمای کامل دوران بارداری و پرورش نوزاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *