آموزش وردپرس
خانه » روانشناسی » روانشناسی روابط دختر و پسر » به نام خدایی که اشک را آفرید تا … – قسمت دوم
آموزش خیاطی توسط خانم سیما عمرانی کارشناس خیاطی صدا و سیما
به نام خدایی که اشک را آفرید تا ... - قسمت دومwww.mehcom.com
به نام خدایی که اشک را آفرید تا ... - قسمت دومwww.mehcom.com

به نام خدایی که اشک را آفرید تا … – قسمت دوم

به نام خدایی که اشک را آفرید تا

 

به نام خدایی که اشک را آفرید تا ... - قسمت دومwww.mehcom.com
به نام خدایی که اشک را آفرید تا … – قسمت دومwww.mehcom.com

 

ادامه داستان به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد

یادتونه که گفتم یه دخترخاله دارم که خیلی دوستش دارم؟؟؟

آخرین هفته ی اردیبهشت بود و یه روز که اومدم خونه دیدم خاله هام خونه ی ما هستن…دخترخاله ام اونجا بود و مامانم و خاله هام سبزی خورشتی گرفته بودن و داشتن پاکش میکردن….دختر خاله ام اومد توی اتاقم و گفت:((امید میشه کتاب زبان انگلیسیت رو بهم بدی یه ذره بخونم؟؟؟)) منم بهش دادمش و رفت توی پذیرایی که بخونه منم توی اتاق بودم.

بعد از یک ساعت کتاب رو آورد و داد بهم . گفت مرسی دستت درد نکنه….!!!

بعد منم گفتم که خواهش میکنم و از این حرف ها…..بعد پاک کردن سبزی ها و سرخ کردنش و بسته بندی کردنش و تقسیم سهم همه رفتن خونه هاشون….. .

شب اومدم که تمرین های زبان انگلیسی رو بنویسم… کتاب رو که باز کردم دیدم که یه برگه افتاد زمین ،برگه رو که برداشتم بخونم دیدم……. بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه……

یه ماجرای عاشقانه ی دیگه شروع شد…

نامه بود…نامه از طرف دخترخاله ام واسه من بود به زبان انگلیسی که کسی نفهمه…وقتی خوندم توش نوشته بود:نمیدونم از کجا شروع کنم ولی میگم،میگم که دوست دارم،عاشقتــــــــــم و از بچگی این حس رو بهت داشتم تا الان هم اگه خودم رو نگه داشتم خیلی برام سخت بوده و….واسه دفعه ی بعد که همدیگه رو میبینم اگه دوستم داری یه لبخند بزن اگر هم نه من رو نمیخوای یه اخم یا بی محلی من رو روشن میکنه…..آخرشم نوشته بود((((دوســـــــــــــــتـــــــــت دارم))))

.

.

.

.

من دوباره به هم ریختم که نه نکنه این ماجرا هم مثل ماجرای عشق ندا بشه و دوباره مشکل ساز بشه……تا صبح هرچی با خودم فکر کردم دیدم نه اینجوری نمیشه از یه طرف دوستش دارم از یه طرف هم باید مواظب باشم که سوتی ندم…این دفعه هم که فامیله و اگه لو برم خیلی بد میشه…

از قضا فردا هم تولد پسرداییم بود همه هم دعوت بودیم البته تولد رو توی روزش گرفتن که مردها همه سرکار بودن…مامانم اینا که از صبح رفته بودن منم که از مدرسه اومدم تیپ زدم و رفتم خونه داییم…..

وقتی در به روم باز شد دیدم سحر پشت درِ…همون دخترخاله ام…واقعا شوکه شدم…هیچی دیگه سلام کردم و رفتم داخل ولی قشنگ دست و پای خودم رو گم کردم تا جایی که سحر فهمید…البته این رو خودش بعدها بهم گفت…صورتم سرخ شده بود به سختی نفس میکشیدم…وقتی رفتم داخل خونه دیدم هیچکی خونه نیست و فقط من و سحر و پسر دایی ایم خونه اییم که اونم یه بچه ی سه چهار ساله اس…از سحر پرسیدم:بقیه کجا رفتن؟؟؟   گفت :رفتن خرید کیک و اینجور خرت و پرت ها منم پیش علیرضا موندم تا اونا بیان.

وقتی باهم حرف زدیم یه ذره راحت تر شدم …. بعد بهم گفت: امیـــــد؟!

منم که مشغول در آوردن سوشرتم بودم یه دفعه از دهنم پرید و گفتم:جانم چیه؟؟؟

یه دفعه سحر زد زیر خنده….منم با تعجب نگاهش کردم ولی وقتی فکر کردم تازه فهمیدم چه گافی دادم….ولی اشکال نداره یه شروع خوبی بود واسه حرف زدن

بعد از اتمام خنده گفت:تو….تو اون نامه ای که برات گذاشتم رو پیدا کردی یا نه؟

منم خواستم یه ذره اذیتش کنم گفتم:کدوم نامه؟چی میگی؟

گفت :یعنی تو واقعا اون نامه رو نخوندی؟

گفتم:چی میگی با کی کار داری بابا حالت خوشه؟با کی کار داری؟

گفت:واقعا که خیلی……….. .

منم گفتم :فش نده بابا…..شوخی کردم اتفاقا دیدمش ولی به زبان اجنوی ها نوشته بودنش منم تا دیدم شوتش کردم توی سطل آشغال…..حالا چی توش نوشته بودن؟

یه دمپایی پلاستیکی پوشیده بود که یه کی رو در آورد بزنه دیدم چاره ای ندارم و تسلیم شدم گفتم:آقا ببخشید اشتباه کردم خوندم خوندم… .

بعد یه چند ثانیه به هم زل زدیم …. سحر هم دیگه تاب و تحمل نداشت گفت:نتیجه؟؟؟

منم بی اینکه حرفی بزنم یه لبخند باحال زدم که بعدش تبدیل به یه خنده ی ادامه دار شد و روده پیچ شدم…سحر هم که خوشحال با من می خندید.

گفتم:سحر؟!

گفت: جانم؟؟؟

گفتم: تو من رو چقد دوست داری؟؟؟

گفت: اندازه ی تموم ستاره ها…تموم قطره های بارون…بیش تر از خودم…!!!

گفتم:توکه من رو اینقد دوست داری میدونی اگه کسی این وسط بفهمه چه غوغایی به پا میشه؟؟؟

گفت:منظور؟؟؟

گفتم:هیچی فقط میخوام بگم که باید یه ذره ارتباط ها رو کم تر کنیم و تا کسی شک نکنه به درد هم نمیخوره که اس ام اس بازی کنیم هم اینکه خودمون ضرر میکنیم هم اینکه خدای ناکرده خاله اینا میبینن آبرومون میره اونوقت نمیشه کاریش کرد…

اونم گفت :باشه هر چی تو بگی … ما که میدونیم هم دیگه رو دوست داریم پس دیگه نیازی به این کارها نیست… قبوله

واقعا از این طرز فکر سحر خوشم اومد دیگه هرچی نباشه دخترخاله ی خودم بود دیگه….

یه ذره که با هم بیشتر فیس تو فیس شدیم و صورت هامون بهم نزدیک تر شد یهو زنگ در به صدا در اومد و از جا پریدیم من رفتم در رو باز کنم و سحر هم خودش رو مشغول کارهای توی خونه کرد که انگار اتفاق خاصی نیافتاده…

مامانم و خاله هام و زن داییم اومدن تو شروع به کار کردیم و وسایل های تولد رو چیدیم تا مهمون ها سر برسن هم ناهار خوردیم…

توی مراسم تولد علیرضا، من و سحر بیش از حد خوشحال بودیم انگار تمام دنیا رو به نام ما دو تا کرده بودن…. .

تولد تموم شد اما زندگی واسه ما دوتا تازه شروع شد….. .

دو سه روزی از اون موقع گذشت من و سحر به هم دلبسته تر میشدیم اما اصلا بهم زنگ نمیزدیم،ضایع بازی هم در نمی آوردیم….

همه چی خیلی خوب پیش میرفت…

من و سحر اینقدر همدیگر رو دوست داشتیم که جونمون رو هم واسه هم دیگه میدادیم…خیـــــــــــــــــلی دوستش داشتم.

از ماجرای من و سحر نزدیک به دو سال گذشت و دوتامون دبیرستانی شدیم و انتخاب رشته کردیم وهر دوتامون هم رفتیم رشته ی انسانی….توی این مدت هم از طریق چت با هم حرف میزدیم و از علایق هم دیگه با خبر شدیم.چند باری هم با هم قرار گذاشتیم و رفتیم کافی شاپ و چند دفعه ای هم چندتا کادو واسه هم گرفتیم….واقعا عاشقش بودم…

هر چند هیچ کس از رابطه ی ما با خبر نبود اما تا اون جایی که من میدونم نصف فامیل میدونستن ما هم دیگه رو میخواییم…..

یه شوهرخاله دارم که باهاش مثل یه رفیق بودم وقتی رفتم شناسنامه ام رو عوض کردم باهام اومد همه ی زحمتهای اداری رو هم اون کشید….دمش گرم

شناسنامه جدید که اومد وقتی بهش نشون دادم….به بخش مشخصات همسر که رسید من رو نگاه کرد منم گفتم:(( چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟))

گفت:هیچی ولی قرار اسمش بره اینجا دیگه….آره؟

منم خودم رو زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم:چی میگی اسم کی؟

خاله ام هم از اون ور گفت:خوب راست میگه مگه شما هم دیگه رو نمیخواید؟

منم خواستم بحث ادامه پیدا نکنه بحث رو عوض کردم….ولی اونا دست بردار نبودن.

یه بار دیگه هم توی اون اوایل رابطه مون بابا بزرگ سحر فوت کرد….به خاطر اینکه توی امتحانات خرداد بودیم اون رو نبردن شهرستان فقط من و سعید و سحر تهران بودیم با یکی از خاله هام…..بقیه همه رفته بودن شهرستان…..

روز اول وقتی خبر رو شنیدم رفتم خونه ی خاله ام که تهران مونده بود دیدم فقط خاله ام توی آشپزخونه است و صدای گریه ی سحر هم از اتاق میاد…

خاله ام هم گفت : امید برو تو اتاق ببین میتونی سحر رو آرومش کنی؟من هر کاری کردم هی گریه میکنه… .

من گفتم:من چرا؟

گفت:شما دو تا با هم راحت ترید میتونی آرومش کنی… .

وقتی من رفتم توی اتاق سحر رو که دیدم… خودمم گریه ام گرفت…داغ اون داغ منم بود نمیتونستم اشک عشقم رو ببینم….واقعا سخت بود.

دیدم که خاله ام هم پشت سرمونه داره نگاه میکنه گفت:ایشالله تا آخرش همین جوری پشت هم باشید…

منم که ترسیده بودم گفتم: خاله!!! نه اینجوری فکر نکن…

گفت: خیالتون تخت من دهنم قرصه… کسی نمیفهمه… .

به هر حال بخاطر دهن قرص خالم بود ! که بیشتر فامیل از عشق ما با خبر بودند دیگه خداییش چه دهن قرصی !

یه روز توی کامپیوتر میگشتم که به یه پوشه برخوردم که واسم غریبه بود… اولین باری بود که دیدمش… بازش که کردم دیدم فیلم سخنرانی یه حاج آقا است نمیدونم از کجا اومده بود ولی یهو مجاب شدم که نگاش کنم ببینم چی میگه…

داستان اون فیلمه این بود:این حاج آقا میره واسه عقد دوتا جوون از قضا اون دوتا هم دختر خاله،پسر خاله بودن قبل از عقد حاج آقا با پدر یکی شون حرف میزنه که اینا چه رابطه ای با هم دارن؟ پدر طرف هم برمیگرده میگه: اینا باهم دختر خاله،پسر خاله اند قبلا هم وقتی بچه بودن 3،4بار شیر هم دیگه رو میخورن ولی پرسیدیم گفتن واسه ازدواجشون مشکلی نیست… حاج آقا هم به هم میریزه و میگه: کی گفته مشکلی نیست؟ اینا الان با هم خواهر برادر شیری اند اصلا ازدواجشون درست نیست من این عقد رو انجام نمیدم…و ادامه ی ماجرا……………

من که این فیلم رو دیدم مشکوک شدم به این که نکنه من و سحر هم همچین جریانی داشته باشیم…کلا دو سه روز به هم ریختم نمیدونستم چی کار کنم…. .

هنوز به سحر هیچی نگفته بودم…با یکی از رفیقام حرف زدم و جریان رو بهش گفتم که شاید بتونه کمکی بهم بکنه اتفاقا تونست کمکم بکنه…

اون گفت:که تنها راه حل تو اینه که باید از مامانت بپرسی که شیر همدیگه رو خوردید یا نه؟؟؟

منم یه روز از کلاس زبان که برگشتم لباس هام رو عوض کردم و گوشی به دست اومدم گوشی به دست روی مبل روبه روی مامانم نشستم و به سعید(پسر خاله ام) زنگ زدم و باهاش احوال پرسی کردم…..دو سه روزی بود که ندیده بودمش…..بعد از حرف زدن با سعید گوشی رو قطع کردم و همینجوری که به گوشی نگاه میکردم از مامانم پرسیدم:مامان من و داداش سعید باهم برادر شیری هستیم؟؟؟در حقیقت این یه بهانه بود که به اون هدف اصلی برسم…

مامانم گفت:واسه چی میپرسی؟؟؟

-همین جوری گفتم…ما که مثل داداش همدیگه رو دوست داریم گفتم شاید برادر شیری هم باشیم اون وقت نورعلی نور بشه… .

مامانم گفت:آره …ولی فقط یه بار شیر سعید رو خوردی ولی تا دلت بخواد شیر سحر رو خوردی سحر الان مثل آبجی ته… .

مامانم که اینو گفت یه بغضی تو گلوم جمع شد…ولی به هر ترتیبی بود خودم رو جمع و جور کردم و با یه خنده ی زورکی گفتم:چند بار شیر سحر رو خوردم؟؟؟

آخه تو این جور مواقع تعدادشم مهمه ….مامانم گفت: زیاده شاید بیش تر از20بار.

وای خدای من …. نمیدونید اون لحظه چه حالی داشتم….داشتم میمردم….یعنی این یکی رو هم باید از دست بدم؟؟؟خدا جون آخه چرا؟؟؟من حالا چه جوری به سحر بگم من رو ترک کن من و تو خواهر برادریم؟؟؟اون ندا ازم بزرگتر بود درست نبود قبول…دیگه سحر چرا؟؟؟بالاجبار دیگه تحمل نکردم رفتم تو دستشویی و حسابی گریه کردم…. .

یعنی همه ی اون خاطره های خوشی که داشتم تبدیل به غم شد؟؟؟

تا دو سه روز اصلا با کسی حرف نمیزدم گوشه ی اتاقم میشستم تو غم خودم فرو رفته بودم و حسابی گریه میکردم….این دو سه روزه هم اصلا با سحر حرف نزدم….بعد دو سه روز از لاکم در اومدم و دنبال یه راه حل گشتم…هنوز سحر خبر نداشت…من یه مشاور میشناختم که یه نسبتی هم با هم داشتیم که موجب آشنایی مون شده بود رفتم پیشش که تمام ماجرا رو بهش بگم…وقتی جریان رو واسش تعریف کردم گفت:تنها راه حلت اینه که به دخترخاله ات بگی و با هم این جریان رو حل کنید تا اونم بتونه این اوضاع رو درک کنه و واسش راحت تر بشه… .

منم بعد از دو روز با سحر قرار گذاشتم تو همون کافی شاپ همیشگی که با هم میرفتیم.نمه نمه…ذره ذره…کلمه کلمه همه چی رو بهش گفتم….اولش باور نمیکرد فکر میکرد دارم باهاش شوخی میکنم…ولی جدیت حرف هام رو که فهمید حسابی بهم ریخت و گذاشت و رفت….منم دنبالش نرفتم و خواستم با خودش تنها باشه…منم سرم رو گذاشتم رو دستام و حسابی گریه کردم تا جایی که اینقد گریه کرده بودم ناخودآگاه خوابم برده بود…یه دفعه صاحب کافی شاپ که دوستم بود زد رو شونم و گفت:امید جون…کجایی داداش؟؟؟عشقت خیلی وقته رفته…چیزی شده؟؟؟

منم بی اینکه بتونم جوابی بهش بدم صورت حساب رو خوندم و تسویه کردم و تشکر کردم و اومدم بیرون….تا رسیدم خونه پنج،شیش بار فکر خودکشی زد به سرم که خودم رو بندازم جلوی یه ماشین اما هر دفعه ماشینها میزدن کنار یا وامیستادن…شب با سحر خیلی حرف زدم که یه جوری قانعش کنم تا بتونه فراموشم کنه…اما سحر قبول نمیکرد میگفت:تو دروغ میگی میخوای من رو اذیت کنی….اگه راست میگی میخوای از مامانم بپرسم؟؟؟

گفتم:بپرس… .

فردا که بهش زنگ زدم بعد از الو زد زیر گریه….منم از این ور زدم زیر گریه….مثل اینکه خالم هم همون حرفایی رو زده بود که مامانم گفته بود….دیگه داشتم دیوونه میشدم…نمیدونستیم چی کار کنیم…کاملا بهم ریختیم…تابستون شد و این جریان واسه من و سحر مثل یه کابوسی بود که هنوزم باورش نداشتیم…به هر کسی که میرسیدم ازش در مورد این جریان سوال میپرسیدم…شاید باورتون نشه اما آخوندی توی شهر تهران نمونده بود که ازش در مورد این جریان سوال نپرسم…اما همه شون جواب خیر میدادن و میگفتن که ازدواجتون اشتباه و گناهه…دیگه حسابی از دنیا خسته شده بودم.

توی تابستون با بابام و اون شوهرخالم که گفتم باهاش مثل یه رفیقم میرفتم سر کار…یه روز که روی سیمان ها نشسته بودم و فکر سحر بودم اومد و گفت:پاشو پاشو ببینم…مثل جنازه افتادی اینجا…چیه تو فکر سحری…عاشق بیچاره؟؟؟

اون به شوخی این حرف رو زد ولی من که اعصاب درس حسابی نداشتم پا شدم یدونه خوابوندم زیر گوشش…با هم دست به یقه شدیم و دعوا بالا گرفت و کار به جایی رسید که تمام ساختمون اومدن ببینن چی شده…بابام و کارگر های ساختمون به زور جدامون کردن دهن جفتمون پر خون بود کنار چشم شوهر خاله ام کبود شده بود و کارگر ها سریع واسش یخ آوردن که بذاره روش….

من که اون ور نشسته بودم حسابی از کارم خجالت کشیدم…واقعا این چه کاری بود که کردم؟؟؟

بابام پرسید:چی شده چرا مثل سگ و گربه یه دفعه دعواتون شد؟؟؟

منم که فکر میکردم که الانه که بابام همه چی رو بفهمه و اوضاع بدتر بشه امـــا شوهرخاله ام گفت:هیچی بابا تقصیر من بود…امید هیچ تقصیری نداشت… .واقعا با این حرکت شوهرخاله ام حسابی حال کردم…دمشHOT…منم دیگه داشتم از خجالت میمردم واسه همین پا شدم جلوی همه ی کارگرها ازش معذرت خواهی کردم و صورتش رو بوسیدم و گفتم ببخشید…و آشتی کردیم.

بعد اون ماجرا حسابی بهم ریختم دیگه تابستون داشت تموم میشد و من هنوز همون حال و هوا رو داشتم…بر عکس اسمم دیگه از زندگی نا امید شده بودم…مدرسه شروع شد و دوباره رفتیم مدرسه… توی مدرسه همون مشاوری رو دیدم که سال سوم راهنمایی واسه موضوع ندا باهاش حرف زده بودم بعد از خوش و بش قرار شد که هفته ی دیگه یه وقت بهم بده که برم پیشش….هفته ی بعدش رسید و من رفتم پیشش و همه ی ماجرا رو واسش تعریف کردم.

گفت:باید با دخترخاله ات دست به یکی کنید که یه بار که رفتید خونه ی اونا یا اونا اومدن خونه تون این بحث رو وسط بکشید ببینید عکس العملشون چیه؟؟؟اون موقع میفهمید که حقیقت داره یا نه؟؟؟

این کار تنها امید من و سحر بود… بهش خبر دادم و با هم هماهنگ شدیم… شب موعود فرا رسید و خاله ام اینا اومدن خونه ی ما و من و سعید رفتیم تو اتاق پای کامپیوتر … تو اتاق سعید حرف میزد و منم که تو یه فکر دیگه بودم اصلا حواسم نبود که چی میگه…واسه همین گفتم پاشو که بریم بیرون بشینیم که چی میگن…پا شدیم و رفتیم بیرون رو مبل نشستیم که جای سحر نمیشد و اون روی زمین نشسته بود منم یه بهانه واسه به وسط کشیدن بحث پیدا کردم و گفتم:سحر…آبجی بیا اینجا بشین چرا اونجا نشستی؟؟؟

جای خودم رو به سحر دادم و خالم گفت:امید جون مینشستی اشکال نداره… .

منم گفتم:یعنی چی اشکال نداره یه خواهر شیری که بیشتر نداریم اونم سحره….باید احترام همدیگه رو داشته باشیم یا نه؟؟؟؟

مامانم و خاله ام بدون هیچ عکس العمل مشکوکی گفتن آره شما با هم خواهر برادرید و باید همدیگه رو مثل یه آبجی و داداش واقعی دوست داشته باشید…. .

بعد مامانم گفت:تو و سعید و سحر باید هوای هم دیگه رو داشته باشید…ما چندسالی بیشتر به عمرمون نمونده شما باید مثل خواهر برادر های واقعی پشت همدیگه در بیایید مخصوصا که داداشا دو نفرن که باید هوای آبجی شون رو داشته باشن…ما هم به رسم و آیین ادب چشم گفتیم و اطاعت کردیم…. .

آخرین شب عشق من و سحر

اما اون شب آخرین شب عشق من و سحر بود…قبل اینکه اونا بیان خونه مون قرار گذاشتیم که اگه جریان شیرخوردنه منتفی شد تا آخرش با هم باشیم و اگه راست بود همون جا هم دیگه رو فراموش کنیم و به زندگی مون برسیم که همین طور هم شد و کار به جایی رسیده بود که باید امشب سه سال عشق و علاقه رو فراموش میکردیم…اون شب سخت ترین شب عمرم بود از غم از دست دادن سحر تا ساعت6صبح خوابم نبرد اینقد گریه کرده بودم که وقتی رفتم مدرسه چشام از بیخوابی و گریه پف کرده بود و حسابی قرمز شده بود….

الان نزدیک به ده ماه از آخرین شب عاشقی من وسحر میگذره و دارم کم کم فراموشش میکنم تا جایی که اگه بتونم دیگه حتی خونه ی خالم اینا نمیرم….دیگه حسابی روشن شدم که باید به ادامه ی زندگی بپردازم و این چند وقته حسابی رفتم توی فاز درس خونی و ذهن خودم رو با درس مشغول میکنم…بعد از اون شب طبق قراری که با سحر گذاشتیم دیگه با هم حرف نزدیم اما تنها آرزوم اینه که سحر در آینده یه فرد موفق و خوشبخت باشه که با یه همسر ایده آل به زندگیش ادامه بده…دعا میکنم که حدالامکان اون من رو فراموش کرده باشه و به فکر من نباشه بگید آمین…. .

ممنون از لطفتون که پای حرف هام نشستید…اگه سرتون رو درد آوردم ببخشید….اما درد دل همیشه دردآوره….امیدوارم دوستای گلم سرگذشت من رو واسه خودشون الگو بکنن و زندگی خوبی داشته باشن….به پدر و مادر های گرامی هم توصیه میکنم که اون کاری رو که مادر و پدر من و سحر با ما کردن رو نکنن نذارید بچه هاتون سرنوشتی مثل ما دو تا داشته باشن…. .

و در آخر از آقای … مشاور مدرسه راهنمایی مون که در طول تمام این روزها که من درمانده بودم و مسیر زندگی رو کج و معوج طی می کردم و به من یاری رسوندن که زندگی ام به روال عادی برگرده نهایــــــــــت تشکر رو دارم….امیدوارم بتونم لطف شون رو جبران کنم.

خداحافظ

مهکام مجله اینترنتی آموزش خانواده سبز ایرانی- آسیب های اجتماعی

راهنمای کامل دوران بارداری و پرورش نوزاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *