آموزش وردپرس
خانه » روانشناسی » روانشناسی روابط دختر و پسر » به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد -قسمت اول
آموزش خیاطی توسط خانم سیما عمرانی کارشناس خیاطی صدا و سیما
به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد -قسمت اولwww.mehcom.com
به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد -قسمت اولwww.mehcom.com

به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد -قسمت اول

به نام خدایی که اشک را آفرید …

به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد -قسمت اولwww.mehcom.com
به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد -قسمت اولwww.mehcom.com

یکی از موضوعاتی که در مجله اینترنتی آموزش خانواده مهکام بدنبال طرح آن هستیم موضوع آسیب های اجتماعی وسایل ارتباط جمعی می باشد در زیر داستان واقعی که یکی از دوستان نوجوان کشورمان برای مجله اینترنتی اموزش خانواده مهکام ارسال کرده اند را می خوانیم.

این متن دو مزیت دارد :

  1. این متن و داستان از زبان یک نوجوان می باشد که مسائلی را که مدتی فکرش را مشغول کرده بود و به همین خاطر دچار افت تحصیلی می شود.
  2. اینگونه متون کمک می کند تا پدر و مادر ها و معلمان و مشاوران بیشتر با فضای فکری نوجوانان آشنا شوند.

در حاشیه این داستان شما متوجه می شوید که نوجوان محصل ما زمانی که با مشکلاتی که حل آنها برایش مشکل می شود به مشاور مدرسه راهنمایی که در مدرسه حضور دارند مراجعه می کنند و با کمک مشاور بعد از مدتی می توانند از مشکلات خلاص و تحصیل موفقشان را از نو شروع کنند. خوب است که نظام آموزش و پرورش کشور نقش مشاوران را جدی تر بگیرد و تمام مدارس در تمام مقاطع تحصیلی از مشاور خالی نباشد.

به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد

سلام….سلام به همه ی دلسوخته هایی که این مطلب رو میخونن….من امید هستم و تصمیم گرفتم که جریان هایی که با عشق داشتم رو برای شما بنویسم….شاید واستون عبرت بشه کارهایی که من انجام دادم رو دیگه انجام ندید…. .

جریان یا بهتر بگم داستـــان عاشقی من از اینجا شروع شد که توی همون دورانی که تازه پا به سن بلوغ گذاشته بودم خیلی با رفیقام حرف دختر و دختر بازی و… میزدیم . تازگی ها هم یه دوست داشتم که چند وقت پیش باهم همسایه شده بودیم و هم مدرسه ای هم بودیم که خیلی سر این موضوع ها حرف میزدیم…اسمش هم رضا بود…بچه خوب و ساده ای به نظر میرسید اما از قدیم و ندیم گفتن:((فلفل نبین چه ریزه،بشکن ببیین چه تیزه.))

یه چند وقتی که گذشت من جرات این رو پیدا کرده بودم که گوشی ببرم مدرسه… یه روز توی مدرسه بودیم که به یکی از دوستام که اسمش مصطفی بود گفتم:((مصطفی شماره ات رو بده که بهت زنگ بزنم و اس ام اس رد و بدل بشه و از این حرفا…))

آقا مصطفی هم نامردی نکرد و شماره اش رو همون لحظه بهم داد… جونم واستون بگه که من شماره رو از مصطفی گرفتم ولی خوب اصلا نه بهش زنگ زدم نه اس دادم.

نزدیکه عید شد و من و رضا توی تعطیلی های قبل از عید هر روز میرفتیم پارک که فوتبال بازی کنیم توی این چند وقت هم خیلی حرف دختر و دختربازی وسط میومد.

عید که شد ما بر خلاف هرسال نرفتیم شهرستان و رفتیم اصفهان خونه ی یکی از اقوام و5روز اونجا بودیم بعدش هم برگشتیم تهران و دیگه همش خونه بودیم…تا روز چهاردهم فروردین که روز واقعه بود…معلم علوم قبل از عید یه کارگروهی بهمون داده بود که گروه ما تنبلی کرده بود و آماده نبود.لازم به ذکر است که من سوم راهنمایی بودم.

روز چهاردهم که شد همه ی گروه جمع شدیم خونه ی سرگروه…البته قابل توجه دوستان عزیز این همه ی گروه که گفتم کلاً 5 نفر بودیم با خود سرگروه… که از این 5 نفر یکی نیومد که از قضا اون یه نفر هم آقا مصطفی بود… سرگروه هم بالا و پایین میرفت که الا و بلا همه باید باشن…من پاشدم و گفتم:((خوب چرا خودت رو اذیت میکنی بیا این شماره مصطفی…زنگ بزن ببین کجا مونده.))

علی زنگ زد اما بر خلاف اون چیزی که همه تصورمیکردن شد…یهو تلفن رو قطع کرد و یه دونه زد پس کله ام.

گفتم :((مگه چی شده؟))…….. گفت :((دیوونه مگه من بهت گفتم شماره دختر بهم بده؟ الان چه وقت این کارهاست تو هم حوصله داری؟))…….. منم با یه صورت بوهت زده گفتم :((برو بابا چرا چاخان میگی خوب بگو دلم نمیاد شارژم مصرف بشه تا خودم بهش زنگ بزنم.))

منم زنگ زدم اما بر خلاف انتظارم شماره دختر بود………واقعا خودمم توش مونده بودم……هیچی دیگه منم معذرت خواهی کردم و قطع کردم.

اون روز که مصطفی نیومد ولی ما کارمون رو انجام دادیم………… غروبش خونه ی خاله ام دعوت بودیم… واقعیتش من خیلی به خانواده ی مادرم وابسته ام واسه همین خاله هام رو هم خیلی دوست دارم……این خاله ام هم رو بیش از حد دوست دارم البته این میون یه بحث دیگه ای هم وجود داره که من از این خاله ام،یه دختر خاله دارم که تقریبا هم سن هم بودیم یعنی من6ماه ازش بزرگ تر بودم اما خیلی باهم راحت بودیم اما واقعیتش من عاشقش بودم و توی دلم میخواستم توی آینده باهاش ازدواج کنم…..یه دختر خوب و نجیب.

یه پسرخاله ام دارم که با هم رفیق فابریک هستیم یعنی جونمون واسه هم میره امکان نداره که از هم چیزی بخواهیم و جورش نکنیم حتـــــــی اگه آسمون به زمین بیاد باید چیزی رو که از هم میخواستیم رو جورش کنیم…..اون غروب هم من و پسرخاله ام که اسمش هم سعیدِ با یه پسرخاله ی دیگه ام رفتیم بیرون تا مهمون ها میان یه ذره بچرخیم این میون بحث دختر و دوست دختر داشتن و اینکه کی جربزه داره مزاحم دختر بشه شد…..این میون اون یکی پسرخاله ام که اسمش بهنام بود خیلی ادعاش میشد اما من و سعید میدونستیم که داره لاف میزنه…. .

من هم نمیدونم چی شد که شیطون رفت توی جلدم و یاد اون دختری افتادم که صبح اشتباهی بهش زنگ زده بودم منم واسه اینکه دروغ های بهنام رو آشکار کنم گفتم:((بیا این شماره ی دختر ببینم چند مرده حلاجی!!!؟؟؟))

گفت:(( باشه.)) زنگ زد….اما همین که صدای دختر رو شنید قطع کرد از رنگ و روش معلوم بود که ترسیده بود باور نمیکرد که من جدی بهش گفتم….به هر حال راه افتادیم بریم خونه ولی تا خونه من و سعید،بهنام رو مسخره کردیم این بیچاره هم این قد ترسیده بود نمیتونست حرف بزنه…..

رفتیم خونه دیدیم دایی ام اونجاست…..راستش من با این دایی ام زیاد راحت نبودم ولی سعید بر عکس من بود با دایی راحت بود

دایی ام واسه این اومده بود که فلشش رو بده به سعید تا واسش آهنگ بریزه…..رفتن تو اتاق تا آهنگ ها رو انتخاب کنن ولی من تنها توی پذیرایی نشستم بهنام هم که رفته بود جایی… نبود….یه دفعه زد به کله ام که برم پایین و زنگ بزنم به اون دختره شاید با هم رفیق شدیم….اما اولش دو سه تا اس ام اس عاشقونه واسش فرستادم که شاید جواب بده اما نــــــــــه خیر….!!!! جواب نداد که نداد…منم مصمم شدم که برم بیرون از خونه و بهش زنگ بزنم…بهش زنگ زدم همون لحظه ای که گفت ((الـــــــــو)) صداش خیلی برام آشنا بود اما بعدا فهمیدم که نه این اونی نیست که من فکر میکردم……حالا بگذریم زنگ که زدم یه ذره سلام و احوال پرسی کردم و بهش گفتم که دوست دارم و از این حرف ها …… و این که تو نمیخوای با من دوست بشی؟؟؟

اونم نامردی نکرد و گفت:((نـــــه))

منم خودم رو نشکستم و خودم رو بزرگ گرفتم و گفتم:(( باشه اما خیلی ضرر میکنی)) که شاید با این حرف نظرش عوض بشه اما نــــــشد.

تلفن رو که قطع کردم دوباره یه چند تایی اس ام اس براش فرستادم که چرا جوابت نه بود و از این حرف ها………..؟؟؟ اونم گفت :که من تا حالا با مرد غریبه ای حرف نزدم و دوست ندارم که با کسی هم حرف بزنم…. این اس ام اس که اومد توی خونه بودم و سعید هم کنارم بود گفت که ماجرا چیه؟؟منم واسش تعریف کردم و گفت((یه معذرت خواهی کن ماجرا رو تموم کن بره.)) این حرف رو که زد من یه چیز جدیدی به سرم زد……

نوشتم ((ببخشید آبجی من ازت معذرت میخوام ولی من دیروز با یکی از دوستام کل انداختم که فردا گوشیامون رو بیاریم مدرسه ببینیم که کی دوست دختر داره و صبح که به تو زنگ زدم دیگه فکرم پیش تو بود که باهات رفیق بشم و فردا جلوی رفیقم باهات حرف بزنم که ضایع نشم…. ببخشید….))

این رو که نوشتم یهو اس اومد ((مگه چند سالته؟))………منم نوشتم16سال

بعد جواب داد(( فکر نمیکنی که هنوز واسه این کل کل ها خیلی زوده؟؟؟))

منم گفتم((مگه من چمه؟))….گفت ((هیچی ولی یه ذره سن ات به من نمیخوره))

پرسیدم چندسالته؟؟   گفت((26سالمه….ولی اگه بخوای میتونم فردا این کار رو واست انجام بدم فقط واسه اینکه جلوی دوستت ضایع نشی ولی بعد از اون دیگه نباید بهم زنگ بزنی…!!!))

منم این رو فرصت شمردم و گفتم قبوله……لااقل فردا میتونستم روی رضا رو کم کنم…مهمونی تموم شد و داشتیم میومدیم خونه ی خودمون و من هنوز باهاش اس ام اس بازی میکردم….توی این فرصت اسمش هم ازش پرسیدم که اسمش ندا بود….منم گفتم ((اشکالی نداره آبجی، ندا صدات کنم؟)) اونم گفت((نـــــــــــه اشکالی نداره))خیلی هم خوشش اومده بود.

فردا که پا شدم اول از همه سراغ گوشیمو گرفتم….بعد از خوردن صبحونه رفتم که برم سراغ رضا تا بریم پارک و ادامه ی ماجرا…………!!!!!

رفتیم پارک و بعد به رضا گفتم:((که با یه دختره دوست شدم)) اونم گفت ((که دروغ میگی توجربزه ی این حرف ها رو نداری.))

منم که منتظر یه همچین موقعیتی بودم گوشیمو برداشتم و به ندا زنگ زدم و گذاشتم در گوش رضا که صداشو بشنوه….

رضا هم مثل بهنام خیلی تعجب کرده بود…..

توی پارک هم یه خورده دیگه با ندا حرف زدم و فهمیدم که بچه ی کجاست و این که هنوز ازدواج نکرده…..بعدشم با نهایت احترام از هم خداحافظی کردیم.

تا غروب که خودمو رسوندم خونه حس میکردم که انگار یه شخص عزیزی رو از دست دادم تا جایی که دیگه تحمل نیاوردم و دوباره زنگ زدم به ندا و گفتم ((شرمنده آبجی ندا میدونم که گفتی دیگه مزاحمت نشم ولی باور کن توی این یک روزه اینقدر خوب بودی که بهت وابسته شدم و نمیتونم ازت دل بکنم…..چی کار کنم؟؟؟))اونم جواب داد و یه کم با هم چونه زدیم و بالاخره با هم دوست شدیم البته قرار بود که توی این رفاقت اون جای آبجی بزرگه ی من باشه ومن جای داداش اون باشم و همدیگه رو با اسم داداش و آبجی صدا کنیم…….خیلی بهم خوش میگذشت که به یکی وابسته ام و یکی دوستم داره و منتظرمه که بهش زنگ بزنم….و هی آبجی قربون صدقه ام میرفت و من علاقه ام بهش بیشتر میشد…تاحدی که انگار خواهر برادر واقعیه واقعی بودیم ونمیتونستیم از هم دل بکنیم….روزی نمیشد که پیام فدایت شوم رو واسه همدیگه نمیفرستادیم…..خیلی به هم وابسته شده بودیم و از این جریان نزدیک به یک ماه میگذشت….بعدها که به مصطفی گفتم گفت((آخرین عدد شماره ام رو به جای اینکه4 بگم گفتم5))اونم تازه از عمد نبود و اتفاقی بود….. تا این که یه روز که روی کاناپه نشسته بودم و مامانم توی حیاط داشت با مامان رضا خوش و بش میکرد منم با ابجی ندا اس بازی میکردیم که مامانم یهو اومد خونه و گفت((اون گوشیت رو بده ببینم؟!؟!))منم باترس ولرز بهش دادم ولی تازه یادم افتاد که آخرین اس ام اس ندا رو حذف نکردم که توش از عشق و عاشقی نوشته بود و اسم منم توش آورده بود…………واویلتــــــــــــــــــــــا…..مامانم اس ام اس رو خوند و همه ی جریان رو فهمید و من دست و پام میلرزید…..

مامانم گفت((این کیه که باهاش رفیقی؟؟؟))

گفتم((یکی از رفیقامه مثل اینکه اشتباه فرستاده….))

اونم گفت:((آره جون خودت…تو گفتی و من باور کردم.))بعد با گوشیه خودش شماره ی ندا رو گرفت که ببینه کیه؟؟؟

وای اوج فاجعه بود همینجوری که داشت شماره رو میگرفت منم عقب عقبکی میرفتم سمت در خروجی…..همین که ندا گوشی رو برداشت و گفت الـــــــــــــــــــــو مامانم گوشی رو قطع کرد و یدونه محکم خوابوند توی گوشم…یه توفم انداخت روی صورتم و گفت برو بیرون آشغال…کثافت…خیلی حالم گرفته شد.

دیدم که رضا از بالا داره ما رو میبینه و همه ی ماجرا رو هم فهمیده….شب که اومدم خونه روم نمیشد تو روی مامانم نگاه کنم سر میز شام هم به زور غذا از گلوم میرفت پایین وای که چقدر سخت بود….خدا نصیب گرگ بیابون نکنه….فکر نمیکردم بعد از اون همه خوشی یه همچین عذابی هم وجود داره….

مامانم گوشی ام رو ازم گرفته بود …بابام هم از همه جا بی خبر بود که گفت((چته؟چرا نمیخوری؟))مامانم گفت((هیچیش نیست خیلی با گوشیش ور میره هی باهاش بازی میکنه ازش گرفتم حالش گرفته….))

منم ساکت ساکت بودم و هیچی نگفتم…بابام گفت(( اشکال نداره بهش بده ولی به شرطی که باهاش بازی نکنه))

مامانم گفت ((نمیخواد بذار پیش خودم باشه بهتره.))

.

.

.

.

نزدیک یه هفته از این ماجرا گذشت و من کاملا بهم ریخته بودم که نگــــاه چه جوری آبروی خودم رو پیش مامانم بردم حالا خر بیار باقالی بار کن…توی مدرسه بودیم که با بچه ها بحث مشاور مدرسه شد و این که مشاوره ی خصوصی میدهمنم مجاب شدم که حتما یه جلسه برم پیشش تا شاید مشکلم حل بشه…..رفتم پیش جناب مشاور مدرسه و یه وقت ازش گرفتم واسه هفته ی بعدش… .

هفته ی بعدش رفتم و تمام وکمال ماجرا رو واسش تعریف کردم وقتی ماجرا رو فهمید گفت که بهتره با مادرت یه جلسه حرف بزنم تا مشکلت حل بشه…..

منم قبول کردم ولی خیلی میترسیدم که به مامانم بگم… ولی بالاخره دل رو زدم به دریا و گفتم….مادرم هم اومد و بالاخره حرفاشون رو زدن و تموم شد و بعدا که از آقای مشاور پرسیدم گفت((مامانت گفته که خیلی دوستت داره اما با این کاری که کردی خیلی ناامیدش کردی.))ازطرف من هم یه حرف هایی به مادرم گفته بود،گفته بود که امید خیلی از این کارش پشیمونه و ناراحته و شما هم ببخشیدش…..که خیلی از این لطفش ممنونم.

تا یه هفته ماجرا همون جوری بود ولی یه ذره بهتره البته حقم میدم به مادرم چون نمیتونست که یه روزه من رو ببخشه ولی کم کم خیلی بهتر شد و مثل سابق شدیم……این جریان تموم شد و منم ندا رو فراموش کردم…………تا جایی که اصلا بهش فکر هم نمیکردم.ولی بعد از سه ماه از گذشت این ماجرا، فهمیدم که همه ی این بدبختی ها زیر سر چه کسی بود………………………………حدس بزنید………………………………..درست حدس زدید::رضــــــــــــا:: . به مادرش گفته بود و اون روزی هم که مادرش با مادر من توی حیاط بودن مادرش به مامان من گفته بود ….. این رو بعدها از مامانم شنیدم وقتی هم که از رضا پرسیدم که حقیقت داره یا نه؟صادقانه گفت((آره حقیقت داره.))منم نامردی نکردم وهمون جا یه مشت خوابوندم تو دهنش تا جایی که دهنش پر خون شد….به هر حال بگذریم…

.

.

.

.

.

.

یادتونه که گفتم یه دخترخاله دارم که خیلی دوستش دارم؟؟؟

ادامه داستان را بخوانید

مهکام مجله اینترنتی آموزش خانواده سبز ایرانی- آسیب های اجتماعی موبایل

راهنمای کامل دوران بارداری و پرورش نوزاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *